تبليغاتX
ساغر

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

ساغر

مطالب خواندنی


شعر

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست حالیا خانه برانداز دل و دین من است تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست باده لعل لبش کز لب من دور مباد راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو بازپرسید خدا را که به پروانه کیست می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دل نازک او مایل افسانه کیست یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین در یکتای که و گوهر یک دانه کیست گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

کدام تصحیح دیوان حافظ رابخوانیم

با چارده روایت
چندماه پیش، تصحیح جدیدی از دیوان حافظ منتشر شد، از بین این همه تصحیح کدام یکی بهتر است؟
ماه پیش، 2 اتفاق در حوزه حافظ پژوهی رخ داد که هر کدامشان به تنهایی می‌توانند مهم ترین اتفاق سال در حوزه ادبیات باشند. اول از همه، تصحیح جدیدی از دیوان حافظ منتشر شد که مصحح آن، دکتر سلیم نیساری در آن، دیوان حافظ را بر اساس 52 نسخه خطی که همگی در فاصله 15 تا 100 سال بعد از مرگ حافظ نوشته شده اند، آماده کرده (رکورد قبلی تعداد نسخه‌های مورد استفاده برای تصحیح حافظ، 48 نسخه متعلق به خود دکتر نیساری بود). با فاصله کمی، نسخه ای خطی از 50 غزل حافظ به شکل کتاب منتشر شد که در آخرین سال‌های حیات حافظ نوشته شده بود (قبلا ً هم بعضی کتاب‌های خطی نوشته شده در زمان حیات حافظ پیدا شده بودند که غزلی از او هم داشته باشند اما نسخه ای معاصر شاعر که 50 غزل یک جا داشته باشد، نوبر بود). فکرش را بکنید، با این 2 اتفاق جدید، ممکن است در آینده ای نزدیک ما بفهمیم که شعرهای حافظ را تا حالا اشتباهی می‌خوانده ایم و مثلا ً شعر «با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی» در اصل این بوده «با مدعی بگویید احوال عشق و مستی/ تا بی خبر نمیرد در درد خودپرستی»؛ هیجان انگیز است، نه؟

1)
 چرا این همه چاپ متفاوت وجود دارد؟

این طور که راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار نقل کرده اند، اولین چاپ دیوان حافظ سال 1791(یعنی 218 سال پیش از این) در کلکته هند و توسط یک انگلیسی، مسترجان نام انجام شده است. شاید از همین مقدمه تاریخی بشود نتیجه گیری کرد که کار، کار انگلیسی‌هاست که این همه چاپ‌های مختلف دیوان حافظ وجود دارد که هر کدامشان در تعداد غزل‌ها و ابیات غزل‌ها و عبارات هر بیت با هم تفاوت دارند؛ اما صبر کنید، قبل از آن مستر جان بینوا هم، کلی نسخه خطی (غیر چاپی) از دیوان حافظ بوده که آن‌ها هم با همدیگر فرق داشته اند. حافظ از آن دسته شاعرانی است که از همان زمان خودش حسابی طرفدار داشته و معروف است که استاد سختگیر حافظ (می‌رسید شریف جرجانی)، اگر بقیه شاگردها شعر می‌خوانده اند دعوایشان می‌کرد اما وقتی حافظ می‌آمد از او می‌پرسید «شعر تازه چی داری؟». وقتی هم بقیه همکلاسی‌ها مراتب حسادتشان را به زبان می‌آوردند، چیزی شبیه به این می‌گفته که «این پسر کارش درست است و شعرش از آسمان می‌آید». هنوز هم مردم شعر حافظ را چیزی ماورائی می‌دانند و برای مشورت گرفتن به آن فال می‌زنند.
حالا خودتان انصاف بدهید، مردم نمی‌خواهند اصل چنین متن محترم و با ارزشی را بخوانند؟ پس دست از سر مسترجان بدبخت بردارید و بیایید برویم سراغ نسخه نویس‌های کم سواد یا زیادی با سواد خودمان.

2)
 چرا نیاز به تصحیح دارد؟

در این که حافظ آدم سختگیر و وسواسی‌ای بوده و مدام شعرش را بالا و پایین می‌کرده، هیچ شکی نیست. دیوان حافظ حدودا ً 470_460 غزل دارد که اگر این تعداد را به سال‌های شاعری حافظ یعنی حدودا ً 45 سال (حافظ 65 سال عمر کرده) تقسیم کنیم، با عدد خنده‌داری مواجه می‌شویم؛ هر ماه یک غزل. منطقی اش این است که حافظ نگذاشته همه غزل‌هایش به دست ملت برسند و حتی آن‌هایی را هم که ما امروز می‌خوانیم، کلی بالا و پایین کرده و حداقل برای هر کدام یک ماه وقت گذاشته (در یک نسخه معاصر خود حافظ _ همان که تازه چاپ شده و معرفی اش را در این صفحه می‌خوانید _ 2 روایت از یک غزل واحد وجود دارد).
این اولین دلیلی است که در نسخه‌های مختلف دیوان حافظ، عبارت‌های مختلف وجود دارد. بعضی از آن‌هایی که یک غزل را ثبت کرده اند، یادشان رفته بعدا ً از حافظ بپرسند در شعرش دستکاری کرده یا نه.
به جز این، کاتب‌های نسخه‌های خطی، رد پاهای دیگری هم از خودشان به جا گذاشته اند. بعضی‌هایشان بی‌سواد یا تندنویس یا کم حال و حوصله بوده اند یا این که در مصرف روغن چراغ صرفه جویی می‌کردند و نصفه شب‌ها در نور کم می‌نوشتند و در نتیجه یکی یا چند تا از این عوامل، نسخه‌های پر غلط، غلوطی را به یادگار گذاشته اند که بعد هم بقیه از روی همان‌ها نوشته اند و همین شده سند.
یک گروه دیگر از کاتبان نسخه‌های خطی، بر عکس زیادی باسواد بوده اند و روغن چراغ و باقی سور و ساتشان مهیا بوده و از فرط خوشحالی، گاهی در شعر حافظ دستکاری‌هایی هم کرده‌اند؛ مثلا ً در غزل معروف «ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم» مصرع «آبرو می‌رود ای ابر خطا پوش ببار» را تمام نسخه‌های کهن «ابر خطا شوی» ضبط کرده اند که خیلی طبیعی است، ابر با فعل شستن همخوانی و نسبت داشته باشد. اما از یک جایی به بعد، نسخه‌های خطی شده اند «ابر خطا پوش» که برای ما هم آشناتر است؛ معلوم است که اینجا کار، کار همان کاتب خوشحال است.

3)
 چطوری تصحیح می‌کنند؟

حالا با این کاتب‌های سر به هوا چه کار باید کرد؟ چطور باید به اصل شعر‌های حافظ دست پیدا کرد؟ اگر خود حافظ یک دفتر از شعرهایش به خط و امضای خودش داشت، کار آسان بود. می‌گشتیم و آن دفتر را _ هر جور که شده _ پیدا می‌کردیم و خلاص. اما حالا که همچنین دفتری نیست و وضعیت نویسندگان نسخه‌های خطی هم همان است که ذکرش رفت، چه کار باید کرد؟

استادهای فن، برای جواب این سؤال چند تا راه حل دارند:

تصحیح تک نسخه ای: یکی از راه حل‌ها این است که بگردیم یک نسخه قدیمی‌تر و کم غلط‌تر پیدا کنیم، آن را بگذاریم جلوی رویمان و با کمک یکی دو تا نسخه کمکی دیگر، گیرهایش را بگیریم. معروف‌ترین نمونه تصحیح تک نسخه ای، کاری است که یک استاد ادبیات به اسم عبدالرحیم خلخالی در سال 1308 منتشر کرد و منبعش یک نسخه مربوط به سال 827 هجری قمری ( 35 سال بعد از مرگ حافظ) بوده است. این تصحیح را 10 سال پیش، استاد بهاءالدین خرمشاهی دوباره تصحیح کرد.
تصحیح چند نسخه ای: در این روش، مصحح به جای اعتماد کردن به فقط یک نسخه، چند نسخه را می‌گذارد جلوی رویش و در موارد اختلاف به رأی اکثریت یا قدیمی‌ترین نسخه‌ها اعتماد می‌کند. این کار را اولین بار 2 تا استاد _ علامه قزوینی و دکتر قاسم غنی _ در سال 1320 انجام دادند و همان نسخه خلخالی را با 17 نسخه دیگر گذاشتند جلوی رویشان و تصحیح معروفشان را منتشر کردند. تصحیح دکتر ناتل خانلری (با 14 نسخه) و دکتر نیساری (با 51 نسخه) هم از معروف‌ترین نمونه‌های این دسته هستند.
تصحیح ذوقی: حالا گروه دیگری هم هستند که می‌گویند کار ادبی مثل سیاست نیست و دموکراسی بازی در آن، جایی ندارد؛ یعنی اگر صد تا نسخه هم یک عبارت را ضبط کرده باشند و فقط یکی عبارت شاعرانه‌تر را آورده باشد، از کجا معلوم که همان عبارت شاعرانه، دستپخت اصلی حافظ نباشد؟ این ایده اولین بار، متعلق به ابوالقاسم  انجوی شیرازی بود و در سال 1345 تصحیحش را با این روش منتشر کرد. معروف‌ترین نمونه این گروه تصحیح‌ها را اما در 1372، هوشنگ ابتهاج یا ه.ا. سایه (شاعر) منتشر کرد که هم 31 نسخه قدیمی ‌را جلوی رویش گذاشته بود و هم ملاک‌های زیبایی شناسی برای انتخاب عبارات مورد اختلاف را داشت.
تصحیح گردآوری: گروه آخر از کسانی که حافظ را تصحیح کرده اند، کسانی بوده اند که در واقع تصحیح نکرده و فقط آن را گردآوری کرده اند و هر غزل و بیتی را در هر کجا به نام حافظ دیده‌اند، زده‌اند تنگ هم و شده است یک دیوان حافظ جدید (البته این کار سابقه طولانی دارد و در 4 قرن پیش، یک شاهزاده تیموری به نام فریدون میرزا دستور داده که هر غزل منسوب به حافظ را یک جا جمع کنند. این دیوان را هم الأن می‌توانید توی بازار کتاب پیدا کنید؛ دکتر احمد مجاهد آن را چاپ کرده است).

4)
 حالا ما کدام تصحیح را بخریم؟

احتمالا ً بعد از همه این توضیح‌ها، شما از ما توقع دارید که یک جواب قطعی و درست و درمان به شما بدهیم که تصحیح a بهتر از b و c و بقیه است. متأسفانه انتظار شما، انتظار بیجایی است. اگر می‌شد با قاطعیت یک تصحیح را به عنوان تصحیح برتر انتخاب کرد، دیگر این همه آدم‌های کار درست زحمت انجام یک تصحیح جدید یا اصلاح تصحیح قبلی خودشان را به خودشان نمی‌دانند. ما این جا به جای معرفی فقط یک تصحیح، می‌توانیم به شما چند تا پیشنهاد و راهکار برای انتخاب یک دیوان حافظ خوب بدهیم:
* کارهایی که نباید بکنیم؛ در موقع انتخاب و خرید دیوان حافظ، اول از همه روی کتاب را نگاه کنید، اگر نوشته بود «بر اساس تصحیح فلانی» یا «از روی تصحیح بهبهانی» اصلا ً سراغ آن چاپ نروید که این، فریبی بیش نیست با چاپ‌هایی هم که در رویشان عباراتی مثل «همراه با فال» دارد همین برخورد را بکنید. یک فاتحه خواندن و تصادفی یک صفحه دیوان را باز کردن کاری ندارد که!
* کارهایی که باید بکنیم؛ اول از همه باید از اسم و رسم مصحح مطمئن شوید. مقدمه دیوان را نگاه کنید و ببینید مصحح کدام یک از روش‌های تصحیح را که آن بالا گفتیم، انتخاب کرده و آیا توضیحات او شما را قانع می‌کند یا نه؟
* کارهایی که بهتر است انجام دهیم؛ معمولا ً در تصحیح‌های درست و حسابی و پدر و مادر دار، در پایین صفحات کتاب، اختلاف‌های هر غزل در نسخه‌های مختلف را هم ذکر کرده اند. ببینید می‌توانید از این پاورقی‌ها و روش کارشان سر در بیاورید یا نه. اگر بله که چه بهتر، شما به جای یک تصحیح چند نسخه مختلف از دیوان حافظ را در اختیار دارید اما اگر دیدید سر در آوردن از این پاورقی‌ها که معمولا ً با علائم اختصاری نوشته می‌شوند، کار شما نیست، یک چاپ بدون پاورقی را انتخاب کنید.      
 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |

چهره زن در شعر شاملو

چهره زن در شعر شاملو

براي بررسي چهره زن در شعر احمد شاملو لازم است ابتدا نظري به پيشينيان او بيندازيم. در ادبيات كهن ما، زن حضوري غايب دارد و شايد بهترين راه براي ديدن چهره او پرده برداشتن از مفهوم صوفيانه عشق باشد. مولوي عشق را به دو پاره مانعه الجمع روحاني و جسماني تقسيم مي‌كند. مرد صوفي بايد از لذتهاي جسماني دست شسته، تحت ولايت مرد مرشد خانه دل را از عشق به خدا آكنده سازد. زن در آثار او همه جا مترادف با عشق جسماني و نفس حيواني شمرده شده و مرد عاشق بايد وسوسه عشق او را در خود بكشد: عشق آن زنده گزين كو باقي است. بر عكس در غزليات حافظ عشق به معشوقه‌اي زميني تبليغ  مي‌شود و عشق صوفيانه فقط چون فلفل و نمكي به كار مي‌رود. با اين وجود عشق زميني حافظ نيز جنبه غير جسماني دارد.

مرد عاشق فقط نظر باز است و به جز از غبغب به بالاي معشوق به چيزي نظر ندارد. و زن معشوق نه فقط از جسم بلكه از هر گونه هويت فردي نيز محروم است. تازه اين زن خيالي چهره‌اي ستمگر و دستي خونريز دارد و افراسياب وار كمر به قتل عاشق سياوش خويش مي‌بندد:

شاه تركان سخن مدعيان مي شنود            شرمي از مظلمه خون سياوشش باد

در واقعيت مرد ستمگر است و زن ستم كش ولي در خيال نقش‌ها عوض مي‌شوند تا اين گفته روانشناسان ثابت شود كه ديگر آزاري آن روي سكه خودآزاري است. با ظهور ادبيات نو زن رخي مي‌نمايد و پرده تا حدي از عشق روحاني مولوي و معشوقه خيالي حافظ برداشته مي‌شود. نيما در منظومه «افسانه» به تصوير پردازي عشقي واقعي و زميني مي‌نشيند: عشقي كه هويتي مشخص دارد و متعلق به فرد و محيط طبيعي و اجتماعي معيني است.

چوپان زاده‌اي در عشق شكست خورده در دره‌هاي ديلمان نشسته و همچنان كه از درخت امرود و مرغ كاكلي و گرگي كه دزديده از پس سنگي نظر مي‌كند ياد مي‌نمايد، با دل عاشق پيشه خود يعني افسانه در گفت و گوست.

نيما از زبان او مي گويد:

حافظا اين چه كيد و دروغي‌ست

كز زبان مي و جام و ساقي‌ست

نالي ار تا ابد باورم نيست

كه بر آن عشق بازي كه باقي‌ست

من بر آن عاشقم كه رونده است

برگسترده همين مفهوم نوين از عشق است كه به شعرهاي عاشقانه احمد شاملو مي‌رسيم. من با الهام از يادداشتي كه شاعر خود بر چاپ پنجم هواي تازه در سال 1355 نوشته، شعرهاي عاشقانه او را به دو دوره ركسانا و آيدا تقسيم مي‌كنم.

ركسانا يا روشنك نام دختر نجيب زاده‌اي سغدي است كه اسكندر مقدوني او را به زني خود در آورد. شاملو علاوه بر اينكه در سال 1329 شعر بلندي به همين نام سروده، در برخي از شعرهاي تازه نيز ركسانا به نام يا بي نام ياد مي‌كند. او خود مي‌نويسد: ركسانا، با مفهوم روشن و روشنايي كه در پس آن نهان بود، نام زني فرضي شد كه عشقش نور و رهايي و اميد است. زني كه مي‌بايست دوازده سالي بگذرد تا در آن آيدا در آينه شكل بگيرد و واقعيت پيدا كند. چهره‌اي كه در آن هنگام هدفي مه آلود است، گريزان و دير به دست و يا يكسره سيمرغ و كيميا. و همين تصور مايوس و سرخورده است كه شعري به همين نام را مي‌سازد، ياس از دست يافتن به اين چنين هم نفسي .

در شعر ركسانا، صحبت از مردي است كه در كنار دريا در كلبه‌اي چوبين زندگي مي‌كند و مردم او را ديوانه مي‌خوانند. مرد خواستار پيوستن به ركسانا روح درياست، ولي ركسانا عشق او را پس مي‌زند: بگذار هيج كس نداند، هيچ كس نداند تا روزي كه سرانجام، آفتابي .

كه بايد به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد ، آب اين درياي مانع را

بخشكاند و مرا چون قايقي فرسوده به شن بنشاند و بدين گونه،

روح مرا به ركسانا روح دريا و عشق و زندگي باز رساند.

عاشق شكست خورده كه در ابتداي شعر چنين به تلخي از گذشته ياد كرده :

بگذار كسي نداند كه چگونه من به جاي نوازش شدن، بوسيده شدن،

گزيده شده ام !

اكنون در اواخر شعر از زبان اين زن مه آلوده چنين به جمع بندي از عشق شكست خورده خود مي‌نشيند:

و هر كس آنچه را كه دوست مي‌دارد در بند مي‌گذارد

و هر زن مرواريد غلطان را

به زندان صندوق محبوس مي‌دارد

در شعر "غزل آخرين انزوا" (1331) بار ديگر به نوميدي فوق بر مي‌خوريم:

عشقي به روشني انجاميده را بر سر بازاري فرياد نكرده،

منادي نام انسان

و تمامي دنيا چگونه بوده ام ؟

در شعر "غزل بزرگ" (1330) ركسانا به "زن مهتابي" تبديل مي شود و شاعر پس از اينكه او را پاره دوم روح خود مي خواند، نوميدانه مي‌گويد:

و آن طرف

در افق مهتابي ستاره رو در رو

زن مهتابي من ...

و شب پر آفتاب چشمش در شعله‌هاي بنفش درد طلوع مي‌كند:

مرا به پيش خودت ببر!

سردار بزرگ روياهاي سپيد من!

مرا به پيش خودت ببر!

در شعر "غزل آخرين انزوا" رابطه شاعر با معشوقه خياليش به رابطه كودكي نيازمند محبت مادري ستمگر مانده مي‌شود:

چيزي عظيم‌تر از تمام ستاره‌ها، تمام خدايان: قلب زني كه مرا كودك دست نواز دامن خود كند! چرا كه من ديرگاهيست جز اين هيبت تنهايي كه به دندان سرد بيگانگي جويده شده است نبوده‌ام

جز مني كه از وحشت تنهايي خود فرياده كشيده است، نبوده‌ام ....

نام ديگر ركسانا زن فرضي "گل كو" است كه در برخي از شعرهاي تازه به او اشاره شده. شاعر خود در توضيح كلمه گل‌كو مي‌نويسد: "گل كو" نامي است براي دختران كه تنها يك بار در يكي از روستاهاي گرگان (حدود علي آباد) شنيده‌ام .

مي‌توان پذيرفت كه گل كو باشد... همچون دختركو كه شيرازيان مي‌گويند، تحت تلفظي كه براي من جالب بود و در يكي دو شعر از آن بهره جسته‌ام گل كوست. و از آن نام زني در نظر است كه مي‌تواند معشوقي ياه همسر دلخواهي باشد. در آن اوان فكر مي‌كردم كه شايد جز "كو" در آخر اسم بدون اينكه الزاماً معنوي لغوي معمولي خود را بدهد، مي‌تواند به طور ذهني حضور نداشتن، در دسترس نبودن صاحب نام را القا كند.

ركسانا و گل گوهر دو زني فرضي هستند با اين تفاوت كه اولي در محيط ماليخوليايي ترسيم مي‌شود، حال آنكه دومي در صحنه مبارزه اجتماعي عرض اندام كرده، به صورت "حامي" مرد انقلاب در مي‌آيد.

در شعر "مه" (1332) مي‌خوانيم:

در شولاي مه پنهان، به خانه مي‌رسم. گل كو نمي‌داند.

مرا ناگاه

در درگاه مي‌بيند.

به چشمش قطره اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:

بيابان را سراسر مه گرفته است ... با خود فكر مي‌كردم

كه مه

گر همچنان تا صبح مي‌پاييد

مردان جسور از خفيه‌گاه خود

به ديدار عزيزان باز مي‌گشتند.

مردان جسور به مبارزه انقلاب روي مي‌آوردند و چون آبايي معلم  تركمن صحرا شهيد مي‌شوند و وظيفه دختراني چون گل كو به انتظار نشستن و صيقل دادن سلاح انتقام آبايي‌ها شمرده مي‌شود.

در شعر ديگري به نام "براي شما كه عشقتان زندگي ست" (ص133) ما با مبارزه اي آشنا مي‌شويم كه بين مردان و دشمنان آنها وجود دارد و شاعر از زنان مي‌خواهد كه پشت جبهه مردان باشند و به آوردن و پروردن شيران نر قناعت كنند:

شما كه به وجود آورده‌ايد ساليان را

قرون را

و مرداني زده‌ايد كه نوشته‌اند بر چوبه دار

يادگارها

و تاريخ بزرگ آينده را با اميد

در بطن كوچك خود پروريده‌ايد

و به ما آموخته‌ايد تحمل و قدرت را در شكنجه‌ها

و در تعصب‌ها

چنين زناني حتي زيبايي خود را وامدار مردان هستند:

شما كه زيباييد تا مردان

زيبايي را بستايند

و هر مرد كه به راهي مي‌شتابد

جادويي نوشخندي از شماست

و هر مرد در آزادگي خويش

به زنجير زرين عشقي‌ست پاي بست

اگرچه زنان روح زندگي خوانده مي‌شوند، ولي نقش آفرينان واقعي مردان هستند:

شما كه روح زندگي هستيد

و زندگي بي شما اجاقي‌ست خاموش:

شما كه نغمه آغوش روحتان

در گوش جان مرد فرحزاست

شما كه در سفر پرهراس زندگي، مردان را در آغوش خويش آرامش بخشيده‌ايد

و شما را پرستيده است هر مرد خودپرست،

عشقتان را به ما دهيد.

شما كه عشقتان زندگي‌ست!

و خشمتان را به دشمنان ما

شما كه خشمتان مرگ است!

در شعر معروف "پريا" (1332) نيز زنان قصه يعني پريان را مي‌بينم كه در جنگ ميان مردان اسير با ديوان جادوگر جز خيال پردازي و ناپايداري و بالاخره گريه و زاري كاري ندارد.

در مجموعه شعر "باغ آينه" كه پس از «هواي تازه» و قبل از «آيدا در آينه» چاپ شده، شاعر را مي‌بينم كه كماكان در جستجوي پاره دوم روح و زن همزاد خود مي‌گردد:

من اما در زنان چيزي نمي‌يابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش (كيفر 1334)

اين جست و جو عاقبت در "آيدا در آينه" به نتيجه مي‌رسد:

من و تو دو پاره يك واقعيتيم (سرود پنجم،)

"آيدا در آينه" را بايد نقطه اوج شعر شاملو به حساب آورد . ديگر در آن از مشق‌هاي نيمايي و نثرهاي رمانتيك، اثري نيست و شاعري سبك و زبان خاص خود را به وجود آورده است. نحوه بيان اين شعرها ساده است و از زبان فاخري كه به سياق متون قديمي در آثار بعدي شاملو غلبه دارد چندان اثري نيست. شاعر شور عشق تازه را سرچشمه جديد آفرينش هنري خود مي‌بيند:

نه در خيال كه روياروي مي‌بينم

سالياني بارور را كه آغاز خواهم كرد

خاطره‌ام كه آبستن عشقي سرشار است

كيف مادر شدن را در خميازه‌هاي انتظار طولاني

مكرر مي‌كند.

...

تو و اشتياق پر صداقت تو

من و خانه مان

ميزي و چراغي. آري

در مرگ آورترين لحظه انتظار

زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي‌گيرم؛

در روياها

و در اميدهايم !

(و همچنين نگاه كنيد به شعر "سرود آن كس كه از كوچه به خانه باز مي گرد"،" و حسرتي") از كتاب مرثيه‌هاي خاك كه در آن عشق آيدا را به مثابه زايشي در چهل سالگي براي خود مي‌داند.) عشق به آيدا در شرايطي رخ مي‌دهد كه شاعر از آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان خسته شده و طالب پناهگاهي در عزلت است :

مرا ديگر انگيزه سفر نيست

مرا ديگر هواي سفري به سر نيست

قطاري كه نيمه شبان نعره كشان از ده ما مي‌گذرد

آسمان مرا كوچك نمي‌كند

و جاده‌اي كه از گرده پل مي‌گذرد

آرزوي مرا با خود به افق‌هاي ديگر نمي‌برد

آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان يكسر

دوزخي ست در كتابي كه من آن را

لغت به لغت از بر كرده‌ام

تا راز بلند انزوا را دريابم (جاده اي آن سوي پل)

اين عشق براي او به مثابه بازگشت از شهر به ده و از اجتماع به طبيعت است.

و آغوشت

اندك جايي براي زيستن

اندك جايي براي مردن

و گريز از شهر كه با هزار انگشت، به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي‌كند (آيدا در آينه)

و همچنين :

عشق ما دهكده‌اي است كه هرگز به خواب نمي‌رود

نه به شبان و

نه به روز .

و جنبش و شور و حيات

يك دم در آن فرو نمي‌نشيند (سرود پنجم)

ركسانا زن مه آلود اكنون در آيدا بدن مي‌يابد و چهره‌اي واقعي به خود مي‌گيرد :

بوسه‌هاي تو

گنجشكان پرگوي باغند

و پستانهايت كندوي كوهستان هاست (سرود براي سپاس و پرستش )

كيستي كه من اين گونه به اعتماد

نام خود را

با تو مي‌گويم

كليد خانه‌ام را

در دستت مي‌گذارم

نان شادي‌هايم را

با تو قسمت مي‌كنم

به كنارت مي‌نشينم و بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي‌روم (سرود آشنايي )

حتي شب كه در شعرهاي گذشته (و همچنين آينده) مفهومي كنايي داشت و نشانه اختناق بود اكنون واقعيت طبيعي خود را باز مي‌يابد:

تو بزرگي مثه شب.

اگر مهتاب باشه يا نه .

تو بزرگي

مثه شب

خود مهتابي تو اصلاً خود مهتابي تو

تازه وقتي بره مهتاب و

هنوز

شب تنها، بايد

راه دوري رو بره تا دم دروازه روز

مثه شب گود و بزرگي، مثه شب، (من و تو، درخت و بارون ...)

شيدايي به آيدا در كتاب بعدي شاملو "آيدا درخت و خنجر و خاطره" چنين نقطه‌اي كمال خود مي‌رسد:

نخست

دير زماني در او نگريستم

چندان كه چون نظر از وي بازگرفتم در پيرامون من

همه چيزي

با هيات او در آمده بود.

آن گاه دانستم كه مرا ديگر

از او

گريز نيست (شبانه)

ولي سرانجام با بازگشت اجباري شاعر از ده به شهر به مرحله آرامش خود باز مي‌گردد:

و دريغا بامداد

كه چنين به حسرت

دره سبز را وانهاد و

به شهر باز آمد؛

چرا كه به عصري چنين بزرگ

سفر را

در سفره نان نيز ، هم بدان دشواري به پيش مي‌بايد برد.

كه در قلمرو نام .(شبانه)

شاملو از آن پس از انزوا بيرون مي‌آيد و دفترهاي جديد شعر او چون "دشنه در ديس"، "ابراهيم در آتش"، "كاشفان فروتن شوكران" و "ترانه‌هاي كوچك غربت" توجه او را به مسايل اجتماعي و به خصوص مبارزه مسلحانه چريكي شهري در سالهاي پنجاه نشان مي‌دهد. با وجود اينكه در اين سالها بر خلاف سالهاي بيست و سي كه شعر به شما كه عشقتان زندگي‌ست در آن سروده شده بود، زنان روشنفكر نقش مستقلي در مبارزه اجتماعي بازي مي‌كنند، ولي در شعرهاي شاملو از جاپاي مرضيه احمدي اسكويي در كنار احمد زيبرم اثري نيست.

چهره زن در شعر شاملو به تدريج از ركسانا تا آيدا بازتر مي‌شود، ولي هنوز نقطه‌هاي حجاب وجود دارند. در ركسانا زن چهره‌اي اثيري و فرضي دارد و از يك هويت واقعي فردي خالي است. به عبارت ديگر شاملو هنوز در ركسانا خود را از عشق خيالي مولوي و حافظ رها نكرده و به جاي اينكه در زن انساني با گوشت و پوست و احساس و انديشه و حقوق اجتماعي برابر مردان ببيند، او را چون نمادي به حساب مي‌آورد كه نشانه مفاهيم كلي چون عشق و اميد و آزادي است.

در آيدا چهره زن بازتر مي‌شود و خواننده در پس هيات آيدا، انساني با جسم و روح و هويت فردي مي‌بيند.

در اينجا عشق يك تجربه مشخص است و نه يك خيال پردازي صوفيانه يا ماليخوليايي رمانتيك. و اين درست همان مشخصه‌اي است كه ادبيات مدرن را از كلاسيك جدا مي‌كند. توجه به "مشخص" و "فرد" و "نوع" و پرورش شخصيت به جاي تيپ سازي.

با اين همه در "آيدا در آينه" نيز ما قادر نيستم كه به عشقي برابر و آزاد بين دو دلداده دست يابيم.

شاملو در اي عشق به دنبال پناهگاهي مي‌گردد، يا آنطور كه خود مي‌گويد معبدي (جاده آن سوي پل) يا معبدي(ققنوس در باران) و آيدا فقط براي آن هويت مي‌يابد كه آفريننده اين آرامش است.

شايد رابطه فوق را بتوان متاثر از بينشي نسبت به پيوند عاشقانه زن و مرد داشته و هنوز هم دارد. بنابراين نظر، دو دلداده چون دو پاره ناقص انگاشته مي‌شوند كه تنها در صورت وصل مي‌توانند به يك جز كامل و واحد تبديل شوند (تعابيري چون دو نيمه يك روح، زن همزاد و دو پاره يك واقعيت كه سابقاً ذكر شد از همين بينش آب مي‌خورند) به اعتقاد من عشق (مكمل‌ها) در واقع صورت خيالي نهاد خانواده و تقسيم كار اجتماعي بين زنان خانه دار و مرد شاغل است و بردگي روحي ناشي از آن جز مكمل بردگي اقتصادي زن مي‌باشد و عشق آزاد و برابر، اما پيوندي است كه دو فرد با هويت مجزا و مستقل وارد آن مي‌شوند و استقلال فردي و وابستگي عاطفي و جنسي فداي يكديگر نمي‌شوند.

باري از ياد نبايد  برد كه در ميان شعراي معروف معاصر به استثناي فروغ فرخزاد، احمد شاملو تنها شاعري باشد كه زني با گوشت و پوست و هويت فردي به نام آيدا در شعرهاي او شخصيت هنري مي‌يابد و داستان عشق شاملو و او الهام بخش يكي از بهترين مجموعه‌هاي شعر معاصر ايران مي‌شود.

در شعر ديگران غالباً فقط مي‌توان از عشق‌هاي خيالي وزن‌هاي اثيري يا لكاته سراغ گرفت. در روزگاري كه به قول شاملو لبخند را بر لب جراحي مي‌كنند و عشق را به قناره مي‌كشند (ترانه‌هاي كوچك غربت) چهره نمايي عشق به يك زن واقعي در شعر او غنيمتي است

شنبه چهاردهم شهریور 1388 |

سادگی

ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم تا درخت دوستی برگی دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوه چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتیم نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد جانب حرمت فرونگذاشتیم گفت خود دادی به ما دل حافظا ما محصل بر کسی نگماشتیم

سه شنبه سوم شهریور 1388 |

آدمیت

بزرگترین اقیانوس جهان (آرام) است ، پس آرام باش تا (جهان) باشی

سه شنبه سوم شهریور 1388 |

             

همه با آیینه گفتم ،آری

همه با آیینه گفتم که خموشانه مرا می پایید،

گفتم ای آیینه با من تو بگو

 

چه کسی بال خیالم را چید؟

چه کسی صندوق جادویی اندیشه ی من غارت کرد؟

چه کسی خرمن رؤیایی گل های مرا داد به باد؟ 

 

سر انگشت برآیینه نهادم پرسان: 

چه کس آخر، چه کسی کشت مرا 

که نه دستی به مدد  از سوی یاری برخاست 

نه کسی را خبری شد ،نه هیاهویی در شهر افتاد!؟

 

آیینه 

اشک بر دیده، به تاریکی آغاز غروب 

بی صدا بر دلم انگشت نهاد

 

 

(سیاوش کسرایی)

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |

دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد از کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد سر نماز اول وقت حاضر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا باشد در زمین

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |



سلام
اینجانب دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ادبیات فارسی هستم و آماده همکاری
با شما دوستان در بار ه وبلاگ هستم